تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - مطالب آذر 1393












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 12:22 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

گاهی خوب است ته جیب خالی باشد

تا دستانت میانه آن کامل جا شوند...

 

ته جیبمان خالی است... دستمان هم نمی رسد!!!

 

 

 

+ انگار عاشقانه های من ته کشیدند. اما هنوز جایی هست که عشق را تقسیم میکند میان  محتاجان.  و دستم نمی رسد!

دور است و نمی رسد...

 

 



[ شنبه 22 آذر 1393 ] [ 10:11 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 

سرما که همیشه به برف نیست!

گاهی همین، نبودن ها، کولاکی به راه می اندازد که برف جرات نشستن روی زمین را هم ندارد!

وقتی برف نشست روی سرت!

...موهایت را دوست داشت

که هم نشینی اثر کرد و سفید شد!

 

 

 

سرما که همیشه به برف نیست!

همین برفِ روی موهایت، این خانه را روی مدار چرخش  بدور آرزوها نگه می دارد!

همین برف، نگاه مرا خشک می کند روی چشمانت!

 

 

سرما که همیشه به برف نیست،

برف فقط قربانی می شود که سرما اعلام حضور کند!

و این برفِ روی گیسوانت، این سفیدی ممتد، فقط قربانی می شود که  بزرگ شدنت را اعلام همگانی کند!

 

 

+ اولین تارِ موی سفیدم را چیدم! تا نه برف قربانی باشد نه این سفیدی!

فقط خودم قاضی باشم و حکم صادر کنم

که بزرگ شده ام!

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 14 آذر 1393 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

آدم خوبی بنظر می رسد.

از جنس آن آدم های خوبی که برای خودشان، دنیایی دارند و برای دنیایشان برنامه ای.

چون فکر میکند، خیرِ سرش، خلیفه ی خداست روی زمین و لااقل بر دنیای خودش که می تواند خدایی کند و حکم براند.

حسابی حواسش به خودش جمع است!

نمی گذارد حساب از دستش در برود، حساب مردم، حساب خودش، حساب بدهی هایش،‌حساب طلب هایش.

خوب است آدم حواسش جمعِ خودش باشد!

تازگی ها خنده هایش تصنعی شده اند... و اخم هایش از ته دل!

چشماهایش عمق پیدا کرده اند و حرف هایش تجربه!

این احوال را تجربه نکرده ام، اما فکر می کنم بزرگ شده! بزرگِ بزرگ!!!

***

 

من از جنس آن هایی هستم که تنفر برایشان فرقی با دوست داشتن ندارد. از همان هایی که کائنات را به دوبخش تقسیم کرده، اولی به بخشی که به آن ها حس دارد و دوم آنهایی که هیچ حسی لازمشان نیست!

ان بخشی که حس م را برمی انگیزند، مرا تشویق می کنند به تفکر، به اینکه تصمیم بگیرم خوشم بیاید یا نه. که دوست بدارم یا نه! تنفرم را بر بیانگیزد یا نه!

و آن یکی، بخشی است که هیچ حسی ندارم. بی تفاوتِ بی تفاوت!

اسمش را نگاه "صفرو یکی " به دنیا نمی گذارم. اسمش داشتن تکلیف در اوج بلاتکلیفی است! داشتن یک سلیقه است!

 

***

دست خودم نیست، فکرم را مشغول کرده این آدمِ خوب!

کاش بشود ...

کاش آخرش خوب باشد
  حالا که جزو دسته ی حس بر انگیز من شده است، باید آخرش خوب بشود!

یعنی

کاش آخرش خوب باشد...

 

 



[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 

دوست دارم برایت پرتقال پوست بکَنَم. نارنجی و آبدار و ترش. نه "تامسون" که شیرین است و طعمش هیچ شباهتی به قیافه اش ندارد. ترش،جوری که وقتی می چشی، چشمانت را جمع کنی و لبهایت را جمع تر!

دستهایت نوچ بشوند.

بمالی شان روی ساق شلوارت!

بعد شروع کنی به تکه تکه کردن پوست پرتقال های باقی مانده ی کف بشقاب.

ریز و یکدست! همه شکل مثلث.

از این مثلث ها می فهمم ، انتخابهایت مرا یادِ مثلثات می اندازد و یونان!

یونان و افلاطون!

افلاطون و سقراط!

سقراط و فلسفه!

و فلسفه ی  ترش بودن پرتقال و جمع شدن چشمهایت!

+

 " یک زن از هر چیزی فلسفه می سازد"



[ شنبه 1 آذر 1393 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین