تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - مطالب مرداد 1393












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

دلم میخواد، همین الان صاف یه هواپیما بیاد بخوره وسط پیشونی ام.

که همه چی همین جا تو اوج تموم شه!

میدونی چرا حس خوبی به این رفتن نداشتم؟

ازامروزش می ترسیدم... از تنهایی ش!

دلم میخواد همین الان همه چی تو اوج زیبایی تموم شه، وفقط خاطره های خوش یادم بمونن...

دلم میخواد دلمو ببندم، بگیرم، فشارش بدم، بپیچونمش، بکوبمش، یا اصلن همون هواپیما اول بیاد بخوره وسط دلم، داغونش کنه!

بلکه بغضش بترکه لا مصب...

لا اقل بگه چشه؟

کجاس؟

باز حال کی خرابه که این قدر داغونه... له له... باز زده به دیونگی ش!!!

خدایا، همین هواپیمای بالا سرمو

اول خالیش کن، بعدش بی سرنشین، بی خلبان، بفرستش وسط مخ من...

لطفن!



[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

کمیل بن زیاد چه می دانست

بعدِ دعایش

در مشهد

میان حریم امن

در نیمه تابستان

در تیررس نگاه مهتاب

قرار است باران ببارد؟

 

                           به گمانم، کبوترها اشکها را پیش خدا بردند،

                           خدا خواند

                           اجابت کرد

                           پس فرستاد...



[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 06:05 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 

 

پریسا، درست مثه پری می مونه.

بس که ماه این دختر!

تولدش امروزه، خیلی مبارکا باشه! ایشالا صدوبیست سال باشه و نفس بکشه و دوست بمونیم!

از ته دل امیدوارم، به حقش از زندگی برسه...

عمق افکارش هر روز بیشتر و بیشتر بشه!

 

امیدورام  قده آرزوهاش، انرژی داشته باشه برا تلاش...

خلاصه،

پیر شی مادر



[ شنبه 18 مرداد 1393 ] [ 08:11 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

حس میکنم، اندازه ی  تمام روزهایی که حرف برای گفتن داشته ام و واژه ها را جمله کردم و حرف زدم،

این روزها، حرف برای گفتن دارم و نمی زنم!

نفیسه ی کم حرف برای خیلی ها تعریف نشده است، اما دارم فکر میکنم واقعیت درونی من همین است.

خیلی وقتها حرفی برای گفتن هست و نمی زنم!

اسمش را میگذارم، خجالت@

نفیسه ی خجالتی، بیشتر شباهت دارد به من....!

 

 

+

1. این نوشته رو 13 مرداد نوشتم، اما روز انتشارش یه روز دیگه ست!

2. نیستم،اما هستم! از دور دارم دید می زنم...

3. جای پر زدن زمین نیست، توی قلب آسمونه... باید از این هجوم عدم تعادل، پر زد...

 



[ پنجشنبه 16 مرداد 1393 ] [ 04:14 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 

 

 

حس خوبی به این رفتن ندارم...

                                برنگشتم، حلالـــــــــم کنید!

 



[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

صدای عقربه ها همیشه مرا می ترساند.

یاد شبهایی می افتم که سکوت را پاره میکردند و مثل اسبهای افسار گسیخته، درست مثل افسار گسیخته ها، می دویدند... و مرا نمی بردند.

سایه ای که همیشه از گذرش می ترسیدم!

می ترسیدم از عبور سایه اش روی دیوار!

تیک تیک تیک!

که چه...؟

میرود که به کدام نا کجا آباد برسد؟ که مثالش منم و رفته ام و هنوز تا رسیدن، کلی نرسیدن باید طی کنم!

 

 

 

صدای این عقربه های لعنتی همیشه مرا می ترساند.

یاد روزهای نه چندان دور می افتم که دقیقه به دقیقه اش، دور به دورش، سرنوشتم را تعیین میکرد که هنوز هم معتقدم که همه اش چرند است!

کنکور، غول بی شاخ و دم بی تربیتی1 است که فقط صدا دارد، نه هیچ چیز دیگر!

که حتمن سر 18 بار دویدن ثانیه شمار، دور میدان نبرد تن به تن با سوالات، باید ادبیات را تمام کنی... باید عربی را تمام کنی!

و همیشه سر سوالات این فیزیک مسخره، گیر کنی!

 

 

صدای این عقربه های ساعت روی دیوار اتاق، مرا می ترساند.

یاد هجوم دیوار می افتم. انگار صدای طبل و کوس را می نواخت تا همراهش، دیوار ها سمت من حرکت کنند.

عرصه را تنگ کنند و مرا خفه تر...

که بترسم و ملافه را بکشم روی سرم و پلکهایم را سفت و محکم  فشار دهم که مبادا چیزی ببینم!

که بعدش، اکسیژن کم بیاورم و دماغم را از زیر ملافه بیاورم بیرون و به این فکر کنم ک ای کاش در خلقت نوع بشر، دماغ بالاتر از ابرو و روی پیشانی قرار داشت تا در وضعیت مذکور هیچ وقت دچار مشکل نشوم...

 

 

صدای عقربه ها مرا می ترساند از نظم...

که هر دقیقه باید 76 تا بزند تا زنده باشم. که کم بشود نگرانم و بیشتر بشود نگرانتر!2 و بعد این قلب لامصب و ثانیه شمار، بشوند رفیق فاب هم، و دقیقه ای 60 بار به احترام ریش سفید من(!) تعارف کنند که کدام یک زودتر برسد و کدام یک زودتر مرا دق دهد!

 

 

بومب...بومب...بومب...

وااااای!

یاد بمب، یاد صدای انفجار جنگ هر ساله ما با ما می افتم! چهارشنبه سوری...

البته، در تحقیقات اخیر بنده، ثانیه شمار از صداهای مذکور عقب مانده... بسکه مردم در امر ایجاد سرو صدای مهیب، فعال و کاربلدند.

 

 

 

تاق... تاق...تاق!

وقتی همسایه پشتی، لطف میکند و خانه اش را بسیط تر می نماید. که هر صب علی الطلوع؛ باید بلند شوی، بنشینی و به نوازش کلنگ بر دیوار، گوش فرا بدهی! خیلی هم بیکار باشی، تعداد ضربات وارده را بشماری!

بعدش کله ت را زیر بالش مخفی کنی و تا جا دارد بالش را روی سرت فشار دهی! موهایت هم بروند تو گوشت و قلقلکت بیاید...

بلند شوی نفس بگیری و دوباره حرکت فوق را تکرار کنی!

و القصه خواب بپرد و  مراحیم(جمع مرحوم به زبان بنده!) و عمه جان همسایه  صاحب فیض شوند به برکت دعاهای بنده ...3

 

 

 

 

 

 

تمام این فکرها را می شود، با خارج کردن باتری از ساعت، منهدم کرد!

اما...

ساعت دور است و من ...

در فکر پیدا کردن راه نفوذ هوا به داخل ملافه هستم!:|

 

 

+

1.استفاده از لفظ بی تربیت برای کنکور، صرفن جهت تنفر بنده از این واژه س، بدتراشم بلتم، اما خب بالاخره اینجا خانواده نشسته خو...

2. قلب تنها محرکی از دنیای بیرونه که می تونه بگه، هنوز زنده ای و به حالت طبیعی داری زندگی میکنی! صداش زندگی بخشه! نه...؟

3. فقط دعا بوده و یاد آوری نه چیز دیگه... می تونید از عمه و ارواح مراحیم شون بپرسین! والا...

4. راه حل بند برای این شرایط فقط ، صلواته! اون قدر که خوابم ببره!

5. این پست قرار بود، 2 روز آینده بیاد، اما خب حال و روز امروز را به فردا مسپار...:)

6. یکی از دوستان، دعا لازمه، ممنون می شم، در حد یک صلوات، همراهیش کنیم.

7.تیتر پیشنهاد یکی از دوستان بود... بر حسب احترام، تغییرش دادم.

 



[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

حالم شبیه دلقکی ست ک...

راستی کدام دلقک؟

همانی که چاق ست و دماغ قرمز دارد؟ یا آنی که بلند تر است و مثل چوب لباسی می ماند؟

شاید هم شبیه خپله دلقکی ست که چندان فرقی با توپ بسکتبال ندارد.

هر کدام که هستم،

حالم شبیه همانی ست که رنگ صورتش، هم چهره اش را پوشانده و هم غم هایش را...

خنده هایم، از سر بی حالی ست!

یعنی مثل همیشه یک چیزی کم است!

خنده هایم از سر بی خیالی ست...

حالم شبیه همان دلقک سوم از سمت چپ است که چشمانش را می بندد و دستش را می گذارد روی شکمش و تا جا دارد،‌میخندد!

می خندد که بخندی!

که بلکه خط صاف لبانت، تابع درجه دوم با ضریب مثبتی برای   x2  شود ...

حالم شبیه همانی ست که لباس سبز دارد و کلاه زرد.

دماغش هم کمی فندقی تر است!

.

.

.

به نظرم دلقک ها، عمیق ترین فیلسوفان تاریخند!

بی خیال ارسطو و افلاطون و روسو و...

هر کداممان دلقک درونی داریم و فلسفه ای برایش:)

 

 

 

 

 

 

+بحث پست پایین ادامه دارد...

از پس دلتنگی م بر نیومدم:(



[ یکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 

 

 

متولد 15 مهر

فردی که در این تاریخ متولد شده باشد قدرت فکری بالایی دارد و اگر بتواند توازن فکرش را حفظ کند قادر به انجام کارهای قابل توجهی علی الخصوص در حوزه تخیل مانند شعر، ادبیات ، نقاشی و به طور کلی کارهای هنری است. بسیار حساس است و به نظر می رسد که خود را پشت کارهایش پنهان می کند. او میل شدیدی به کارهای خلاف عرف دارد و به خاطر این خصلت بسیار مورد نقد و عیب جویی قرار می گیرد و باعث ایجاد رسوایی می شود. این عدد تحت تاثیر سیاره نپتون است و به نظر می رسد که خصوصیات افراد تحت نفوذ عدد 2 و ماه را دارد. افکاری شریف دارد و خودمختار است. طبعی ماجراجو دارد و عاشق تنوع است. علاقه به رفتن به کشورهای دیگر و دیدن سرزمینهای دورافتاده دارد. افکار خاصی در زمینه مذهب دارد و علاقه به دنبال کردن راه های ناآشنا ندارد. با دیگران رفتاری مرموزانه دارد. اغلب حواس پرت است. بسیار منطقی فکر می کند و به هدفهای بسیاری در زندگیش دسترسی پیدا می کند. لجوج است و عقاید دیگران را ندیده می گیرد. استعداد خوبی برای پول در آوردن دارد. بطور کلی در مورد مسایل مالی کمی سهل انگار است . او با بهترین را می خواهد یا هیچ چیز نمی خواهد. بسیار هیجانی است و احساس واقعیتش را پشت ظاهری خونسرد پنهان می کند. او به نشست و برخاست با مردم عادی علاقه ندارد. ترجیح می دهد اوقاتش را صرف خواندن کتابهای مورد علاقه اش بکند. وقتی می خواهد نظراتش را بیان کند با قدرت حرف می زند . او انگیزه هایش را می شناسد.

 

***

امروز با سارا کلی در مورد این قضایا حرف زدیم. 

یه وقتایی خب میشه اعتقاد داشت به این موضوع. یه وقتایی هم نه!

نظر شما چیه؟

چقدر به پیش گویی و رمالی ، به شخصیت پردازی ها اهمیت می دین و چرا؟

+ نظرات آزادند، بلافاصله بعد از کلیک بر روی دکمه ارسال، نظراتتون رو رویت می کنین

 



[ شنبه 4 مرداد 1393 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

نقطه پایان خط.

هفته تمام شد!

 

و من تمام جمعه ها را از هفته های عمرم خط زده ام...

احتمال را کم کردم

شاید معجزه ای ببینم!

درست مثل قوم موسی...

 

و بعد انکارش نکنم.

قدرش بدانم و .... 

باقی ایام را به تلافی نبودنش، جمعه بنامم!

 

{جمعه نوشت شماره 3}

 

+ تیتر از احسان پرسا



[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 01:54 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین