تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - مطالب خرداد 1393












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

این روزها حالمان چندان تعریفی ندارد...

وقتی برای بودن - چ خوب چ بد- لازم میشود، کلی بجنگی...

همیشه  هم برای خوب بودن، بیشتر باید جنگید...

 هر چه که باشد، "باید برای زندگی جنگید"

باید تاریخ ساخت، تا ابد ماند ... حرمت چراغ برق حفظ، اما درخششم را خودم می سازم!:)

 

پی نوشت :"باید برای زندگی جنگید" از ترانه های روزبه بمانیه که لینک دانلود موزیکش رو براتون می ذارم، خالی از لطف نیست!

2- عکس بالا، عصر امروزه، اتوبان شهید کلانتری ارومیه!

لینک دانلود "بایدبرای زندگی جنگید" از شهاب اناری و ایمان سرور پور


ادامه مطلب
[ شنبه 31 خرداد 1393 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 

عادت کرده ام به اینکه با این همه افکار پریشان، نفس بکشم...

یکی هست همین اطراف، که همه زندگی اش خیلی راحت میگذرد! هم سن و سالیم! اما من قدر 20 سال دیگر او شاید فقط فکر کرده ام! زندگی اش را آسان می گیرد...

برعکس من... تا بخواهم تصمیم بگیرم، همه عزمم را جزم می کنم، کلی فکر میکنم، کلی میبینم و بررسی میکنم! آنقدر این کار را تکرار کرده ام که همه روندها را شاید در شرایط مطلوب، تنها ظرف چند ساعت انجام دهم...

یادم هست، قبل از سال تحویل یکی از  دوستانِ همین حوالی، گفت: این قدر خودت را مشغول نکن، به همه چیز اینقدر فکر نکن! هم وقتت هدر میره، هم انرژیتو از دست می دی...

راست میگفت... اما نه که بگویم عادت... بیشتر تفریح ذهنی ست!

و اوضاع شدیدتر می شود وقتی کسی را مثل خودت پیدا کنی ... تفریحتان بشود این:

بروید و بنشینید در کافه، و  برای مردم دور و برتان داستان بسازید!‌ و بعد "میز"‌را کسی حساب کند که امتیازش کمتر از آن یکی ست! به قول همان دوست "‌شرلوک هلمز" وجودی فعال بشود! وااای که  چه حس خوبی داشت... یادم هست همان زمانها هم برای داستان نویسی‌"حوزه هنری" کلی ایده در ذهنمان داشتیم! و من باز به لطف این همه فکر، داستانهای ایده آلی تری داشتم...

وقتی فکر میکنم، کلی هم تصور از همه چیز برای خودم دارم! قریب به اتفاق درست هم هستند...

- قرار بود فیلم ترسناک ببینیم! با همانهایی که وقتی بچه بودم جهت خاتمه بخشیدن به "چراهای من " از هر چه جن و روح و ترس بود... حرف می زدند... یادم هست عجیب مرا می ترساندند! بچه ی 7 ساله را در اوج بهت و کرختی رها میکردند و من می ماندنم و کلی "چرا" در ذهن! از همان 7 سالگی تا به الان کلی تصور از موجودات فوق در ذهنم بود! و قرار شد فیلم ترسناک ببینیم! وقتی هر کسی از ترس کله مبارکش را در نهانخانه ای، گم میکرد... نگاهم به فیلم بود و میگفتم از این بدتر هایش را هم تصور کرده ام! و در این فکر که شاید  افرادی مثل  «جورج رومرو» و " تیم برتون" هم مثل من بوده اند!

 این روزها فکر کم دارم، اما نگرانی زیاد! گاهی باید برای تفریح هم که شده، کمی فکر خواست...

خوب به دور و برم نگاه میکنم... دنبال واقعه ای می گردم که بشود به آن فکر کرد! و بتوان به رویاهای بدفرجام و گاه بی سر وته این روزها خاتمه بخشید...

بشود تمرکز کرد...

این روزها، همه جیز خوب است... خوبِ خوب... از همانهایی که می ترسی بعدش کلی طوفان برسد! اما با خودم عهد کرده ام دنیایم را سفت بچسبم... نگذارم از دستم در برود، به هیچ بهایی نفروشمش...

تا عاشق نشدم ... نفروشمش!

غرض از این همه حرف فقط این بود که...

"گاهی فکر نمیگذارد، عاشق شوی..."


پی نوشت: "چرا رفتی" از همایون شجریان، از آن هایی ست که آدم دلش میخواهد عاشق شود!:)

2. و گاهی همین فکر های بی سر وته، به یک سر و ته می رسند و کلی اتفاق خوب رقم میزنند! به هر چیزی که بهتان ربط دارد، عمیق فکر کنید!

3. من اصلا و ابدا منزوی و گوشه گیر نیستم!

[لینک دانلود " چرا رفتی" همایون شجریان]

 




[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 06:47 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

هر سال همین موقع که میشود...

وقتی میروم سمت انتخاب لباس برای یک روز مهم...

ناگریز، بی هیچ خواست و اراده ای، لباسها همه مشکی میشوند!

انگار نمی بینم!

انگار جز مشکی نمی بینم!

 

هر قدر هم که عید باشد، تا نیایی این جمعه ها و نیمه ها، مرا "تو" نمیشوند!

                "تولدت مبارک"

                   ببخش، اما دلم قرص می شود وقتی روبه روی آینه، خودم را سراپا مشکی پوش می بینم! دلم قرص این می شود که لااقل یادم نرفته که نیستی!

که هنوز نیستی...

دلتنـــــــــــگی عصر جمعه را عشق است...



[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 04:45 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

قدم که می زنم،

روی تمام برگه های نا تمام داستان های تاریخی و عاشقانه...

حسش میکنم...

و فکر میکنم،

حـــــــــــــوا همبن حوالیستــــ....



[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 06:32 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

از نوستالژی های همیشگی ات خبری نیست...

   نه عطر نسکافه

   نه دود سیگار!

صدایت هم لجاجــــــــــــــــــت همیشگی را ندارد...!

آینه ات را برخلاف هر صبح، از تمام بودنها خالی کرده ای، هیچ عکسی و یادداشتی هم روی یخچال نیست!

به گمانم،

"تو" برای اولین بار خودت را شکسته ای!



[ پنجشنبه 15 خرداد 1393 ] [ 09:21 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

چنان رفتار کن که بخواهی بتوانی، اصل رفتار تو، قانون همگانی شود

"ایمانوئل کانت"


ادامه مطلب
[ یکشنبه 11 خرداد 1393 ] [ 03:05 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 بیدار که میشوم ، هزار جور فکر و خیال دور سرم میچرخد...                                 

 درست مثله سیاره و قمر... درست مثله رابطه شهاب سنگ و جاذبه سیاره!

 درست مثله هجوم ستاره های دنباله دار به  محدوده اتمسفر  یک  زمین!  

 

 هر کدام یک جور حسابم را میرسند... یکی شادم میکند و به دیوانگی ام میزند و میخندم!

  آن یکی اشکم را در می آورد اول صبحی...  

 یکی هم که ...  

 ... می ترسم!                 

 

 اما میانه همه این فکر ها اول به تو فکر میکنم.  

 به اینکه کجایی؟ صبحانه چه خورده ای ؟ اصلا بیدار شده ای یا نه!

 

 تصورت میکنم...  

 

 فکر نبودنت ، اخمهایم را به هم میکشاند و قیافه نشسته ام ؛ زشت میشود...

 فکر بعدی ، کارهای امروز است... دستم را کور مال روی میز میکشم تا تقویمم را گیر بیاورم.

 

 اوووووف

 صبح ساعت 9  باید عکاسی باشم و ...

 چه روز شلوغی...

 چشمهایم را می مالم ... ادامه میدهم!

 

 به خودم میرسم

 بیشتر به خودم میرسم

 فکرم میرود سمت انتخابهایم! به رویاها یم و چینش آنها!

 گروهی را می فرستم  به مغزم... مانده ها هم میروند به  قلبم... هر چند پایینتر میروند ، اما جایشان امن تر است!

 

 مطابق هر روز آرام آرام ؛ با سلیقه رویاهایم را در گوشه کنار  می چینم! را ه را برای آرزو ها, تصورات و اتفاق های امروز باز میکنم!

 جایشان را مشخص میکنم...  

 

 از خودم که بیرون می آیم ... به نفسهایم فکر میکنم ... نا خود آگاه چشم می دوزم به عقربه ساعت... آن عقربه قرمز بلندی که همیشه برای رسیدن عجله دارد، حالم را می پرسد... میگویم:" برو عقربه... برو و برس! من هنوز کار دارم ...  یه درصد فک نکن از جام بلند شَما!"  

 

 رویم را بر میگردانم سمت پنجره...  

 خورشید دارد میرسد... می بینمش! از پشت همان ساختمان بلندی که  هر وقت به چیزی فکر میکنم به آن زل میزنم!  

 و خیالم راحت می شود... این هم از خورشید!

 

 صدا می شنوم... باباست ... از طبقه بالا می‌آید برای صبحانه... چایی دم میکند !

 مامان هم میرسد ...

 و عضو کوچک خانواده...

 منتظرم بیایند سراغ من!  

 در اتاقم ک باز میشود خودم را میزنم به خواب... مامان آمده!  

 چشمانم را باز میکنم.  

 

 - پاشو ! صب شده! چرا پنجره اتاقت بازه دختر؟ بعد میای میگی سرما خوردم...

 - چشم ... الان!  

 

 و امروز تازه شروع میشود!  


اینو سیزده مهر سال پیش نوشتم! قبلتر روی وب بود!

جالب اینجاست که تکرار میشه! انگار محبوسِ این همه اتفاق شدم! شایدم نکته ای هست که باید بهش برسمو نرسیدم!

وشاید...

نمی دونم...!



برچسب ها:روزمرگی، 6:00، ساعت، صبح جدید،  
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 12:21 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 

کوه رمز بزرگی اش را فاش کرد:

"چشمهایت را ببند...

و فقط تصور کن، دنیا را فتح کرده ای...!

چشمهایت را باز کن...

و بعد مشتت را..."


پی نوشت:  اینکه فقط تصور کنیم کافی نیست! تصور فقط انگیزه ست

 2. عکس فوق ،کوه کیامکی تو منطقه آذربایجانه! اطراف آسیاب خرابه (خرابا دییرمان به آذری)!

3. تیتر این پست از شعرهای شهریار هست! وقت کردین حتما بخونیدش.

 



[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 01:22 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2  



      قالب ساز آنلاین