تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - 23 ساعت از امروز گذشته!












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

باران که میزند

حسرتم را می گیرم کف دستم و می چسبانمش روی شیشه،

می ایستم روبروی قطره هایش،‌اما نمی رسد.

این حرفها به من نمی رسد.

باران که میزند، بدجور می زند.  هم برزمین، هم بر دلم.

هم بر حسرتی که، سفت شیشه را چسبیده و کنده نمی شود.

 

بدجور شده...

جال و هوای من،

شفاعت می خواهد!

 

 

کاش، جای حسرت، امیدم را گره می زدم به قطره هایش،

اما من عادت کرده ام:

"همیشه یک چیزی کم است."

 

 

بگذار به حساب، دلتنگی!

باران که می زند، از همه مرزها رد می شوم که فقط ببینمت.

از پشت شیشه ی حسرت گرفته

یا با امیدواری خیس

...

 

 

 

 

 



[ چهارشنبه 23 مهر 1393 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین