حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

صدای عقربه ها همیشه مرا می ترساند.

یاد شبهایی می افتم که سکوت را پاره میکردند و مثل اسبهای افسار گسیخته، درست مثل افسار گسیخته ها، می دویدند... و مرا نمی بردند.

سایه ای که همیشه از گذرش می ترسیدم!

می ترسیدم از عبور سایه اش روی دیوار!

تیک تیک تیک!

که چه...؟

میرود که به کدام نا کجا آباد برسد؟ که مثالش منم و رفته ام و هنوز تا رسیدن، کلی نرسیدن باید طی کنم!

 

 

 

صدای این عقربه های لعنتی همیشه مرا می ترساند.

یاد روزهای نه چندان دور می افتم که دقیقه به دقیقه اش، دور به دورش، سرنوشتم را تعیین میکرد که هنوز هم معتقدم که همه اش چرند است!

کنکور، غول بی شاخ و دم بی تربیتی1 است که فقط صدا دارد، نه هیچ چیز دیگر!

که حتمن سر 18 بار دویدن ثانیه شمار، دور میدان نبرد تن به تن با سوالات، باید ادبیات را تمام کنی... باید عربی را تمام کنی!

و همیشه سر سوالات این فیزیک مسخره، گیر کنی!

 

 

صدای این عقربه های ساعت روی دیوار اتاق، مرا می ترساند.

یاد هجوم دیوار می افتم. انگار صدای طبل و کوس را می نواخت تا همراهش، دیوار ها سمت من حرکت کنند.

عرصه را تنگ کنند و مرا خفه تر...

که بترسم و ملافه را بکشم روی سرم و پلکهایم را سفت و محکم  فشار دهم که مبادا چیزی ببینم!

که بعدش، اکسیژن کم بیاورم و دماغم را از زیر ملافه بیاورم بیرون و به این فکر کنم ک ای کاش در خلقت نوع بشر، دماغ بالاتر از ابرو و روی پیشانی قرار داشت تا در وضعیت مذکور هیچ وقت دچار مشکل نشوم...

 

 

صدای عقربه ها مرا می ترساند از نظم...

که هر دقیقه باید 76 تا بزند تا زنده باشم. که کم بشود نگرانم و بیشتر بشود نگرانتر!2 و بعد این قلب لامصب و ثانیه شمار، بشوند رفیق فاب هم، و دقیقه ای 60 بار به احترام ریش سفید من(!) تعارف کنند که کدام یک زودتر برسد و کدام یک زودتر مرا دق دهد!

 

 

بومب...بومب...بومب...

وااااای!

یاد بمب، یاد صدای انفجار جنگ هر ساله ما با ما می افتم! چهارشنبه سوری...

البته، در تحقیقات اخیر بنده، ثانیه شمار از صداهای مذکور عقب مانده... بسکه مردم در امر ایجاد سرو صدای مهیب، فعال و کاربلدند.

 

 

 

تاق... تاق...تاق!

وقتی همسایه پشتی، لطف میکند و خانه اش را بسیط تر می نماید. که هر صب علی الطلوع؛ باید بلند شوی، بنشینی و به نوازش کلنگ بر دیوار، گوش فرا بدهی! خیلی هم بیکار باشی، تعداد ضربات وارده را بشماری!

بعدش کله ت را زیر بالش مخفی کنی و تا جا دارد بالش را روی سرت فشار دهی! موهایت هم بروند تو گوشت و قلقلکت بیاید...

بلند شوی نفس بگیری و دوباره حرکت فوق را تکرار کنی!

و القصه خواب بپرد و  مراحیم(جمع مرحوم به زبان بنده!) و عمه جان همسایه  صاحب فیض شوند به برکت دعاهای بنده ...3

 

 

 

 

 

 

تمام این فکرها را می شود، با خارج کردن باتری از ساعت، منهدم کرد!

اما...

ساعت دور است و من ...

در فکر پیدا کردن راه نفوذ هوا به داخل ملافه هستم!:|

 

 

+

1.استفاده از لفظ بی تربیت برای کنکور، صرفن جهت تنفر بنده از این واژه س، بدتراشم بلتم، اما خب بالاخره اینجا خانواده نشسته خو...

2. قلب تنها محرکی از دنیای بیرونه که می تونه بگه، هنوز زنده ای و به حالت طبیعی داری زندگی میکنی! صداش زندگی بخشه! نه...؟

3. فقط دعا بوده و یاد آوری نه چیز دیگه... می تونید از عمه و ارواح مراحیم شون بپرسین! والا...

4. راه حل بند برای این شرایط فقط ، صلواته! اون قدر که خوابم ببره!

5. این پست قرار بود، 2 روز آینده بیاد، اما خب حال و روز امروز را به فردا مسپار...:)

6. یکی از دوستان، دعا لازمه، ممنون می شم، در حد یک صلوات، همراهیش کنیم.

7.تیتر پیشنهاد یکی از دوستان بود... بر حسب احترام، تغییرش دادم.

 



[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین