تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - تیتر شماره 41 :به من هیچ اعتمادی نیست...












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

اینقدر لبخند نزن!

و این همه نگاه نکن...

***

اصلن اینقدر، توی فکر من همه چیز را بهم نریز...

***

همین قبل تر داشتم فکر میکردم،  چقدر لبخندت معجزه میکند و چقدر نگاهت، مرا از هول و بلای روزگار میگیرد.

همین گردالوی ژله ای قهوه ای ... که تنها وجه تمایرش با دنیا، روح عمیقی ست که مرا بهم ریخته!

چقدر خوب میچرخد... وقتی کلافه میشود!

چقدر خوب  گرد می شود... وقتی تعجب می کند!

چقدر خوب  ریز میشود... وقتی مرا می شنود!!!

 

و فکر میکنم ، داوینچی نتوانست لبخندت را ، مهمان تابلو کند، ژکوند را به زور راضی کرد بنشیند روی صندلی و به زور لبخند بزند!

تابلوی لبخندت را خودم قرار است بکشم! با سفید و قرمز! با زرد و سبز! و آبی...

***

 

کمی بعد تر!

***

اینقدر لبخند نزن!

نگاهم نکن!

همین حالا دارم به این فکر میکنم، که  چشمانت وقتی عصبی میشوند، مرا می ترسانند! لبخندت که محو میشود، می ترسم!

تو مرا می ترسانی!

***

نتیجه اینکه، به من هیچ اعتمادی نیستــــ...

 

 

 



[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 09:07 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین