تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - فکر میکنم, داشته هایمان را نداریم...












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

میگفت:‌" آلمان دندون پزشکی خوندم. 10 ساله پیش مهاجرت کردم و حالا برای خانواده ام برگشتم. راستی اتوبوس این مسیر از 500 دستگاه می گذره؟"

 

 

 

 

 

ساعت 14:01 , دمای هوا 35 درجه سانتی گراد.

ایستگاه اتوبوس. خیابان بعثت 3 .

 

- آلمان دندون پزشکی خوندم. 10 ساله پیش مهاجرت کردم و حالا برای خانواده ام برگشتم. راستی اتوبوس این مسیر از 500 دستگاه می گذره؟

- آره می گذره. پس آلمان بودین؟  کدوم شهر؟

- دانشگامون بٌن بود. اما چون خواهرم هامبورگ زندگی میکرد, رفت و آمد داشتم.

- چرا برگشتی؟

- راستش, بیشتر بخاطر خانواده ام بود. مادرم تنهاست. اصالتن اهل سیرجانیم, اما خب یه مدتی میشه تهران زندگی میکنیم.

- اهوووم.

- شما اصالتن برا اورمیه ای؟

- آره. اصالتم آذریه. ارومیه چیکار میکنی؟

- برا گذروندن ترم تابستونی اومدم اینجا. چند تا واحد بود که دانشگاه های دیگه برا تابستون نداشتن, اورمیه داشت. برا اینکه بتونم اینجا کار کنم , لازمه این واحدها رو بگذرونم.

 

 

ساعت 14:38.دمای هوا 31 درجه سانتی گراد 

اتوبوس. ابتدای حرکت از مسیر مدرس

- اورمیه شهر خوبیه. آب و هواش مساعد تر از تهرانه. این روزها اونجا بد جور گرمه.

لبخند میزنم و ادامه میدهد: اطراف دریاچه تون برف بود؟

- نه اونا نمکند. نمک دریاچه اورمیه رو نشنیدی؟ معروفه بابا! داره خشک میشه. دیگه آخرای کارشه... :|

- به خدا توکل کن. خوب میشه. لابد یه مصلحتی تو کار بوده دیگه

و من رویم را بر میگردانم سمت پنجره اتوبوس. چند لحظه ای ساکت میشوم.

...

 

ساعت 14:40, دمای هوا 31 درجه سانتی گراد 

اتوبوس. فلکه امام حسین

- جاهای دیدنی اورمیه رو دیدی؟

- بله. رفتیم. سه گنبد رو فقط می شناختم.

- آره. کلیسای ننه مریم و مسجد جامع رو هم ببینی جالبه.

- باشه... هنوز دوماهی اینجام. حتمن سر میزنم.

 

ساعت 14:49, دمای هوا 31.5 درجه سانتی گراد

اتوبوس. خیابان شهید امینی

 

- آلمان جای جالبیه. مردمش خیلی منتظر جام جهانی امسال بودند. خیلی سختی کشیدند تا بتونن امسال قهرمان بشن. حقشون بود.

- منم برا باخت آرژانتین خوشحالم. پوز مسی زده شد. والا...

می خندد.

- آلمانی سخته. زبونشون پر از "خ " و "پ" و "ژ" ست دیگه.

- نه اتفاقن آسونه. خوبی ش اینه که هر چیزی که می نویسن, همونو می خونن.

و بعد روی صندلی جلویی با انگشتش شروع کرد به نوشتن و ادامه داد : ببین. مثلن روز بخیر میشه : guteen tag همون جوری هم خونده میشه. ینی به تعداد حروفشون, آوا دارن.

- جالبه... خب!

...

ساعت 14:56, دمای هوا 30.5 درجه سانتی گراد

اتوبوس. تقاطع غیر همسطح مدرس

 

- برام جالبه بدونم, تو 3 روزه اومدی اینجا. چرا با اتوبوس جابه جا میشی؟ چرا تاکسی نه؟ خب برات سخت نیست که مسیرها رو نمی شناسی؟ گم نمیشی؟

- نه... چرا؟ اتفاقن, اینجوری یاد میگیرم که نباید همه چی آسون باشه. باید این مسیر ها رو یاد بگیرم. هر چه زود تر بهتر. می دونی چیه؟ مشکل ما ایرانی ها همینه . خیلی راحت طلبیم و  خیلی ثروتمند. اگه مدیریت اقتصادی داشته باشیم به جاهای خیلی بزرگی می رسیم. آلمان که بودم, همه مردم همیشه از وسایل نقلیه عمومی استفاده میکردند. سر وقت هم می رسیدند. همه میشه تو کار و تلاش برای رسیدن به هدفشون, کم نمی ذارن. ما ها خودمونو بد بار آوردیم. جالبه... اونجا میگفتن که ایرانی ها خیلی از ماها باهوش ترند اما ما از هوشمون بیشتر استفاده میکنیم. باور کن حیفه. حیفه این همه داراییه! مردم همش وِلَن تو خیابون.

همانطور که با سرم حرفهایش را تایید میکردم, گفتم: مادر من, یه زن خونه داره. البته قبل تر ها مدتی امدادگر هلال احمر بوده... اما الان, لحظه ای بیکار نیست. سرگرم انواع کارها. اگه اوقات فراغت هم داشته باشه, همش مطالعه میکنه. من خیلی کاراشو تایید میکنم. خب دور و برم کلی خانم خانه دار هست. اما همه شون تا لنگ ظهر میخوابن, بعد ظهر هم همه تو بازار و خونه هم پلاسن. با این اوضاع  معلومه به هیچ جا نمی رسیم.

- منم منظورم  کارمند بودن خانمها نیست. بیشتر حرفم به تلف شدن وقتشونه.

- می دونم...

 

ساعت 15:03, دمای هوا 31 درجه سانتی گراد

اتوبوس. نرسیده به 500 دستگاه

- 500 دستگاه همین جاست. رسیدیم. همین ایستگاه پیاده شی, کمی بالاتر خوابگاه بوستانه.

- خیلی خوشحال شدم. گفتگوی خوبی بود.

 

ساعت 15:05, دمای هوا 31 درجه سانتی گراد

اتوبوس. ایستگاه 500 دستگاه

 

- بذا یه چیزی بگم و برم, جهان اول بودنو و پیشرفته بودن, به داشتن امکاناتو ساختمونای آنچنانی نیس. اونجا داشته ای هست که ما نداریم. فکر نمیکنم بتونیم به این زودی ها بهش برسیم. اونا داشته هاشونو قبول کردن و قدر داشته هاشون عمل میکنن. مسئله ای که اونجا مهمه,  تربیته. باقی چیزا حکم ابزارو داره و هدف نیست.

لبخندی زد و رفت.

 

 

ساعت 18:57, دمای هوا26 درجه سانتی گراد

خانه. اتاق انتهایی . پشت میز

داشته ها مو دارم می نویسم. از همه ابعاد بهشون نگاه میکنم . من اونقدر دارم که نداشته هام پیششون گمه.

و الان کجام؟ واقعن قدر داشته هام انرژی خرج کردم که دارم پی نداشته هام می دووم؟

 

قدره داشته هامون اونقدری تلاش کردیم که همیشه فکر نداشته هامونیم؟

 

خدایا شکرت.



[ چهارشنبه 25 تیر 1393 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین