تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - با خودت جور تازه ای تا کن












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

جلوی آیــــــــــــــــنه می ایـــستم!

منم و کلی سلول... ریــــز و ریـــــزتر!

عده ای رو پوستم و عده ای دیگر از نوع خاکستری {رنگش؟} تو مغزم.

 

منم و کلی سلول مُــرده ی روی پوستم.

همانـــــهایی که لایه بیرونی اش را تشکیل داده اند. همانــــهای که گیر عده ای مثل من افتاده اند و بیچارگان را بعد از مرگ هم نمیگذاریم به حال خودشان باشند و کلی کِرِم و پودر آرایشی نصیبشان می کنیم. این بیچاره پوست, با این همه مکافاتش, شاید بعد از قلب بیشترین کارایی را  در زندگی بشر امروزی دارد. بنده در این رنکینگ جهـــــانی, جایگاه مغز را به یک مرتبه پایین تر از کارایــــی دستگاه گوارش, منتقل میکنم.

 

یک جوش قرمز کوچولو کنار لبم, بساط پهن کرده. بیچاره اعتراضی ندارد. شاید فقط کمـــــی حوصله اش سر رفته! دلم برای تنهــــایی اش می سوزد. با خودکار قرمزم, دوتای دیگر کنارش ردیف میکنم تا تنهـــــا نماند. زشت تر میشوم, اما همین که دلش شاد شود, برایم کلی خوشحالی انگیـــزناک است. 

 

 ... دستم را آرام میکشم زیر چشمم! نوازشم را بدون توقــــــف سوق میدهم سمت مژه هایـــم. همیشه از لمس مژه هایـــم قلقلکم می گیرد. تبسمی به نشانه اعتراض به حرکت موجود,قیافه ی جدی ام را تغییر می دهد.

 

 

و بعد فکر میکنم که من شبیه کدام یک از اجدادم هستــــم؟

اجداد مادری یا پدری؟

از هر دو طرف, راستش را که بگیرم, می رسم به آذربایجان .همان خطه ای که جنگ ایران و روس, از ایران جدایش کرد.

شاید شبیه دختری هستم که ابروانش کمانی بودند, گونه هایش سرخاب داشت و سفیــداب, سرخی صورتش را جلوه می داد. همانی که  سرمه اثمدی, گودی چشمانش را شفاف تر می ساخت.

 

از کجا معـــــلوم...

شاید هم شبیه دختری هستم که 13 سالگی شوهر کرده و تا به سن من رسیده,  قریب به 5 فرزنـــد داشته است. آشپزی و خانه داری اش هم حرف ندارد...!

و شاید شبیه همانی بوده ام که بزم خان های آذربایجانی را , با سه تار رونق میداده است.

و شاید آن یکی که دختر خان بوده و بر سر وصالش ,مردان بزرگی با ثروت و قدرتشان به نبرد هم می رفتند و دخترک دل در گرو چوپان ساده ای داشت که , محبتش قدر همه قدرت و ثروت دنیا می ارزیده است.

تبسمم این بار نه به نشانه اعتراض, به نشانه خوشحالی مرا از فکر می رهاند!

 

 

چقدر دوست داشتم لباس سنتی آذری تنم بود! سرخاب و سفیداب داشتم. ابروانم کمانی بود.عاشق بودم. آشپزی ام خوب بود!

هعــــــــــــی...

کاش جای اینکه اینقدر در دنیای خودم غــــرق باشم,کمی جلوه ی گذشته ام بودم. کاش جای موبایل و تب لت و هزار کوفت و زهرمار دیگر, قاشقی دستم بود و آش کشک نذری بار می گذاشتم برای آرزوهایم.

کاش خواستنهایم, کمی نمود جمعیت دخترکان اجدادم بود!

 

و کاش جای این فکر های بی سر و ته, کمی عجله کنم که به اتوبوس برسم:)




طبقه بندی:
[ دوشنبه 9 تیر 1393 ] [ 05:16 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین