تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - حوای شماره یک!












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

 
تیتر: با بدی جور تازه ای بد باش!

نمیدونم وقیقن باید از کجا شروع کنم, از اولش... یا شایدم از اول فکرای خودم!

هر چی که هست, شاید شروع یک سری حرف باشه که قطعن برای خوده من کلی پیامد داره و خواهد داشت... خوبو بدش پای خودم!

اما ساکت نمیشم!


 

چند وقتی  هست که طبق قرار هر ساله مون, دخترای فامیل و دوستان, 3-4 روزی قیده همه چیو می زنیم و میریم صفا سیتی! یه کتک حسابی نصیب کیف میکنیم و فکرهای مختلفمونو در راستای خوش گذرونی عملی!

راستش, امسال هیچ حوصله شو نداشتم... یک هویی شد و من ...! {منو بی خیال}

خب من شخصیتم کاملن "رهبره"! وقتی بهم کاری محول میشه, از عهده ش برمیام... اکتسابی نیست! لامصب انگار تو خونمه! با روحم عجینه! اما وقتی یکی دیگه باشه, جهت حفظ اتحاد هیچ دخالتی در کارش نمیکنم! همه تصمیم ها رو محول میکنم به رهبر جدید گروه! و امسال هم همین اتفاق افتاد!

هم واسه خاطر اینکه این جمع بدون برنامه ریزی  و اتفاقی کنار هم بود و هم شاید اینکه اصلن نمی تونستم حواسم رو جمع کنم... و بیشتر هم برای اینکه 3-4 روزی استراحت داشته باشم! {منو بی خیال}

شخص شخیص مثلن رهبر گروه, کلی مهربونه... اما بدبینه!

در کنار تمام خصوصیات خوبش, هیچ بر داشت درستی از حرفهای ما نداشت. به خاطر اتفاق تلخی که -خودش مقصر 100% ماجرا بود- فکر میکرد تمام حرفهای ما به نحوی نیشه و کنایه ست به او. از یک جمله ی 5 کلمه ای, طوماری 500 کلمه ای تو ذهنش می ساخت که اگه مثبت بودن, جای تقدیر داشت و داره!

اما همون طومار افکارش, همه منفی بود!

کاسه صبرم داشت لبریز میشد! اذیت می شدم... هر آن منتظر بودم سرریز بشه و من منفجر شم! راهکار های آرامشم هم کارساز نبود!

بدترش هم اینه که فکرهاشو هیچ جوری بروز نمیداد... تنها در راستای فکرهاش عمل میکرد! عمل که چه عرض کنم, "عمل" میکرد! کلی فرقه بین عمل تا "عمل"!

چشمامو بستم و فقط به این فکر کردم که چطور این آتشفشان رو خاموش کنم... هر چند محال بود اما همه زورمو زدم!

تنها راهکارش این بود که باعث بشم فکراشو بریزه بیرون و تنها راه اینکار, عصبانی کردنش بود!

من عصبی اش کردم و در حین عصبانیت گفت, هر آنچه رو که باید...!

کاش هیچ وقت این کارو نمی کردم, 20 سال دوستی مون-من20 سال بیشتر ندارما- برای یک آن رفت زیر سوال! رفت زیر آواری از آب یخ!

به خودم که اومدم دیدم دارم  فقط بهش زل میزنم و هیچ چیز نمی شنوم! شاید چون نمی خواستم بیشتر از اینا بدونم!

خوشحالم برای شناختنم... برای اینکه الان بعد از 24 ساعت, من فهمیدم چه رفتاری باید داشته باشم باهاش!

من باید مثه سابق باشم! درست مثه قبل... انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده باشه... پاپس بکشم فکر میکنه حقه, عوض بشم فکر میکنه خبریه! اینجوری باشم و فقط کمی مراعات کنم!


پی نوشت: یک جمله گفتم و عصبی ش کردم... بقیه ماجرا رو من سکوت کامل و کلی داد و بیداد و گریه و هق هق طرف مقابل بود! به سکوت خودم کلی جایزه بدهکارم!

2. اینکه بخوام مثه قبل رفتار کنم, سخته! اما خب من دوستش دارم... برای اون دوست داشتنه این کارو می کنم!

3. خانمی که در موردش حرف زدم تنها 9 ماه ازم بزرگتره و فامیل نزدیکمم هست!

4. شما چیکار میکردین؟

 



[ شنبه 7 تیر 1393 ] [ 11:39 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین