تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - 6:00












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

 بیدار که میشوم ، هزار جور فکر و خیال دور سرم میچرخد...                                 

 درست مثله سیاره و قمر... درست مثله رابطه شهاب سنگ و جاذبه سیاره!

 درست مثله هجوم ستاره های دنباله دار به  محدوده اتمسفر  یک  زمین!  

 

 هر کدام یک جور حسابم را میرسند... یکی شادم میکند و به دیوانگی ام میزند و میخندم!

  آن یکی اشکم را در می آورد اول صبحی...  

 یکی هم که ...  

 ... می ترسم!                 

 

 اما میانه همه این فکر ها اول به تو فکر میکنم.  

 به اینکه کجایی؟ صبحانه چه خورده ای ؟ اصلا بیدار شده ای یا نه!

 

 تصورت میکنم...  

 

 فکر نبودنت ، اخمهایم را به هم میکشاند و قیافه نشسته ام ؛ زشت میشود...

 فکر بعدی ، کارهای امروز است... دستم را کور مال روی میز میکشم تا تقویمم را گیر بیاورم.

 

 اوووووف

 صبح ساعت 9  باید عکاسی باشم و ...

 چه روز شلوغی...

 چشمهایم را می مالم ... ادامه میدهم!

 

 به خودم میرسم

 بیشتر به خودم میرسم

 فکرم میرود سمت انتخابهایم! به رویاها یم و چینش آنها!

 گروهی را می فرستم  به مغزم... مانده ها هم میروند به  قلبم... هر چند پایینتر میروند ، اما جایشان امن تر است!

 

 مطابق هر روز آرام آرام ؛ با سلیقه رویاهایم را در گوشه کنار  می چینم! را ه را برای آرزو ها, تصورات و اتفاق های امروز باز میکنم!

 جایشان را مشخص میکنم...  

 

 از خودم که بیرون می آیم ... به نفسهایم فکر میکنم ... نا خود آگاه چشم می دوزم به عقربه ساعت... آن عقربه قرمز بلندی که همیشه برای رسیدن عجله دارد، حالم را می پرسد... میگویم:" برو عقربه... برو و برس! من هنوز کار دارم ...  یه درصد فک نکن از جام بلند شَما!"  

 

 رویم را بر میگردانم سمت پنجره...  

 خورشید دارد میرسد... می بینمش! از پشت همان ساختمان بلندی که  هر وقت به چیزی فکر میکنم به آن زل میزنم!  

 و خیالم راحت می شود... این هم از خورشید!

 

 صدا می شنوم... باباست ... از طبقه بالا می‌آید برای صبحانه... چایی دم میکند !

 مامان هم میرسد ...

 و عضو کوچک خانواده...

 منتظرم بیایند سراغ من!  

 در اتاقم ک باز میشود خودم را میزنم به خواب... مامان آمده!  

 چشمانم را باز میکنم.  

 

 - پاشو ! صب شده! چرا پنجره اتاقت بازه دختر؟ بعد میای میگی سرما خوردم...

 - چشم ... الان!  

 

 و امروز تازه شروع میشود!  


اینو سیزده مهر سال پیش نوشتم! قبلتر روی وب بود!

جالب اینجاست که تکرار میشه! انگار محبوسِ این همه اتفاق شدم! شایدم نکته ای هست که باید بهش برسمو نرسیدم!

وشاید...

نمی دونم...!



برچسب ها:روزمرگی، 6:00، ساعت، صبح جدید،  
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین