تبلیغات
حوا همین حوالیسـت - میبینی اما نیستی!












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

همه چیز چوبی است...

کافه چی، روبرویم می ایستد، از قهوه های ترک، تعریف میکند.

چشم بر می گردانم

آدمها نشسته اند!

و من یک حس آشنای عجیب دارم!

انگار حضورشان، حرفهاشان، نفسشان، آشناست!

انگار خودم، چیدمشان روی صندلی های چوبی. صندلی های قهوه ای تیره! میزهای گرد، رومیزی های گل دار بنفش و صورتی روشن!

روی میزها، استکانهای نیمه پر، لیوانهای خالی ... جاسیگاری های چوبی.

مرکز میز هم چندتایی گل نرگس را ایستانیده اند داخل گلدان شیشه ای.

با کمی هم آب برای زنده ماندنش!!!

آدمها دائم حرف می زنند!

چندتایی آن کنار می خندند!

و این طرف دو سه نفری تنها،

یکی شان، تنهای تنهای تنهاست. انگار منتظر هیچ کس نیست، سکوتش را بلعیده و  طرح گلهای رومیزی را دید می زند. آب دهانش را قورت می دهد و  ته سیگارش را می گذارد توی همان جاسیگاری چوبی کنار دستش! بعد هم نگاهی می کند به دستانش! رگ دستانش را می بینم، بیرون زده! نمی لرزند اما  حس خوبی هم ندارند!

دو نفربعدی هم تنهای تنهای تنها نیستند! منتظرند! این را می شود از بر  و روی گل انداخته شان فهمید!  چه شعفی در چشمانشان هست، و چقدر خوب از صدای ضربان قلبشان مواظبت می کنند که بقیه نشوند! غوغایی هست انگار! اما ساکتند و در فکر!  یکی موبایلش را چک میکند، چیزی می نویسد! آن یکی ساعت مچی اش را نگاه میکند!

***

آرام رد می شوم.

می نشینم روی صندلی.

کافه چی، همان قهوه ترک را می آورد و با لبخند می گوید، مطمئنم مورد پسند شماست!

***

بلند می شوم،

می روم سمت همان کتابهایی که انگار طلسمند!

کمی شان، در بالاترین طبقه کتابخانه  جا خوش کرده اند، کمی هم پایین تر!

قدم را بلند میکنم و خودم را می کشم و بالاترین کتاب را بر میدارم،‌

کتابی با جلد نیلی

کتابی با جلد نیلی و تصویر خورشید خوش رنگی درست در وسط جلد!

کتابی با جلد نیلی و یک خورشید  در میان جلدش که نام نویسنده اش را با سبز نوشته اند!!!

***

کافه چی می گوید، این کتابها را هر کسی نمی بیند!

خیلی ها برای کتاب نمی آیند،‌ گاهی حتی از دیدنشان هم تعجب می کنند اما هیچ میلی برای خوانش ندارند!

و میگوید

این کتابی که دست شماست

ویژه قد بلند هاست!

قد هرکسی به آن نمی رسد، جالب است که دست شما می بینمش!!!

و میگویم:

نویسنده این کتاب را می شناسم!

رفیق ایم!

***

 

چشمانم را باز می کنم،

صدای اذان مسجد محله، بیدارم میکند ...

و من ...

هنوز طعم قهوه را حس میکنم!

 

 

 



[ شنبه 13 دی 1393 ] [ 09:18 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین