تبلیغات
حوا همین حوالیسـت












حوا همین حوالیسـت

از سـرم در بیاورم خود را؟

از پنجره بیرون را نگاه میکند، لبخند می زند. اولش فکر میکنم از این ماسماسک ها توی گوشش است و لابد دارد چیزی می شنود که خوشش می آید و گل و از گلش می شکفد، اما بعد که دقت میکنم می بینم چیزی توی گوشش نیست!
دلم می خواست می دانستم از چه چیز یک هو دلش پر کشیده است!

دارم فکر میکنم 
آن وقت ها که من، توی خیالم، با مزگی هایت را مرور می کردم، تبسم هایم را چه کسی دیده است؟!

و بعد آرام پشت صندلی سرویس، مچاله می شوم!
که امان از نبودنت...



[ جمعه 19 آبان 1396 ] [ 07:22 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

انتاج های جدید از اتفاق های جهان، تازه ترین دلبستگیم به این دنیا شده است.

درست عین همان سوفیست های عهد عتیق که می نشستند و نگاه میکردند و فکر می کردند و نتیجه می گرفتند.

که هرانتاج جدیدی نتیجه ی برهم خوردن انتاج قبلی ست و هر انتاج جدید تری می تواند نتیجه ی جمع شدن جمود های فکری باشد!


اصلا شاید از ازل قرار بوده این طور باشد. مثلا داستان عشق آدم و حوا... چه کسی فکرش را می کرد پس از بهشت باز به هم برسند؟!

چه کسی می دانست که ثمره ی آن اشتباه و آن توبه، بشود میلیارد ها میلیارد آدم که خودشان هم نمی دانند کدام اشتباهشان را وصله و پینه کنند تا بلکه باز بی بهشت نشوند!


بعد به این فکر میکنی که، اصلا از کجا معلوم آدم و حوا سرنوشتشان به جدایی از هم نبود و بعد از هبوط به زمین، انقدر هم را از خدا خواستند که به شکرانه ی این عشق نسل میلیارد ها میلیارد انسان بوجود امد... انسان هایی که ثمره ی عشقی با بقا هستند!


یا حتی اینکه دومین عشق پس از حوا و آدم چطور شد؟

به خوبی اولی بود؟

جدایی داشت ؟

فراق داشت؟

سختی و رنج داشت؟


سومین عشق چه؟

و عاشقی کردن حوا از میان این همه انسان، به کدام دختر، از نوادگانش به ارث رسیده است؟!

شاید به دخترش

شاید لیلی

شاید دزیره

شاید ماری کوری

شاید همین دختر روی قلیان قاجاری

و

حتی شاید خودت!


  • +از دست دادن داشته ها چیز بدی نیست، بقا می آورد

[ چهارشنبه 11 مرداد 1396 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

دلم تنگ شده است.
از جنس همان دلتنگی هایی که هیچ کاری نمی توان کرد... فقط باید بنشینی و صبر کنی تا سرت گرم کاری شود که یادت برود دلت را!

از جنس همان هایی که به هرچه نگاه می کنی، حتی به بی ربط ترین چیز ها، یادش می افتی و دلت قنج می رود!

دلم تنگ تر می شود، وقتی قرار است هیچ ابرازی نکنم... که می دانم نخواهی شنید... که گوش هایت را گذاشته ای میان دو دستت که نشنوی صدای جهان را تا برای خودت باشی!
اما راه دلت که باز است؟!
میشود نبض دلم را، که تند می زند...

هیچ!

آدم دلتنگ فکرهای الکی زیاد میکند!
مثل همین آخرین فکری که به سرم زد...
فکر کردم که به همه ی زن های دور و برت حسودی می کنم! حتی آن زن هایی که برای چند لحظه تو را می بینند!

کاش مرا نمی شناختی!
صدایم را وقتی بی هوا تلفنت را می گیرم و به اشتباه نام یک بنده خدایی را می گویم و جواب میدهی که اشتباه است!
چهره ام را وقتی می آیم روبرویت و از قصد می پرسم که آدرس فلان جا را می شناسید!؟ و تو حرف بزنی و نگاهت بکنم!

و دلم قنج برود...

کاش مرا نمی شناختی و دنبالت راه می افتادم... قدم به قدم این شهر لعنتی را طی می کردیم و نگران هیچ نگاه آشنایی نبودیم!


و

دلتنگی حرف حساب نمی فهمد!




[ شنبه 24 تیر 1396 ] [ 08:24 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

چقدر قدم زدن در لابلای نوشته های این وب به دلم چسبید!

نکته ی مهم اینکه بدک نیست عصاره ی حس ها و حال ها رو بنویسیم به یک فرآیند مهم کمک میکنه: کی بودم؟ چی شدم؟!

پیش به سوی شروع جدید


[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 01:40 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

وَ چشم هایش شروع اتفاقی بود که مرا از پیچ و تاب جهانم به وسعتی به اندازه ی جهانش کشانید...

وَ او کوه بود

وَ چشم هایش مرا به عمق زمین می برد

به آشوب دلش...



و او هر آنچه می خواست, میشد...


وَچشم هایش, 
خیره به یک پیچ 
خیره به یک تاب
بی خبر از وُسع دلش,
مقابلم آیینه می شد... و چه بازتاب باشکوهی از آن عمق رو به تمام جهان...
وَ چه امیدی از آن انعکاس رو به دل هامان
وَ چه دلی 
وَ
عجب دوست داشتنی...!


+ جهان برای خواستن هامان کم می آورد!



[ پنجشنبه 7 بهمن 1395 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

حوا گشت و گشت 

       تا رسید

               باز به همین حوالی ...


[ سه شنبه 6 مهر 1395 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

 اگر زمین گرد نبود...

من

در راس یک مثلث ایستاده بودم ودر شیب ضلعش

برای سقوطی سهمگین آماده میشدم...

سقوطی که انتهایش یا به خورشید می رسید،

یا به ابد...


[ پنجشنبه 20 اسفند 1394 ] [ 01:16 ق.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

اسمان من زمین مردم است. و زمین من آسمان مردم...

وقتی می خندند، صدای هر هرشان می رسد تا گوش آسمانشان که زمین من است...

وقتی گریه می کنند، صدای بغضان، جانم را می لرزاند‍!

هیچ به فکر همسایه شان نیستند که مبادا خواب باشم و اژدهایی خانگی داشته باشم و اژدها بیدار شود و زمینم را که آسمان مردم است، جهنم کند!

دعا که می کنند
دست به دامان آسمانشان می زنند و زمین مرا چنگ می اندازند ... زیر و رو می کنند و دانه های لوبیا و درخت تاکم را بیرون می کشند!

مردم،
آسمان شما زمین من است
هبوط مرا جدی بگیرید!



[ چهارشنبه 18 آذر 1394 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

گاهی فکر میکنم شبیه همون مگسِ خنگی هستم که فکر میکنه بیرون خبریه و با سرعت میره سمت پنجره و محکم می خوره به شیشه. دوباره سعی میکنه، بازم می خوره به شیشه و باز هم شیشه و شیشه و شیشه...

احتمالا هزار بار تو دلش به خانواده محترم و آبا و اجداد مخترع شیشه فحش میده و اسم شیشه ای رو که ما ساختیم؛ می ذاره دیوار نامرئی حسرت...
دیوار نامرئی حسرت می ذاره اسم شیشه ی مارو ، چون فکر میکنه هر چه که پشت شیشه است، فقط آرزو شده و محاله...!

میشه دوجور به این قضیه نگاه کرد.
نگاه اول نگاه کاملا ناامیدانه و به نظرم متریالیستیه، و اون اینکه  محکوم به حبس ابد در اتاقم و فقط سهمم از دنیا همون چند متر مکعب جاست و تنها امیدم همون پنجره با اون شیشه ی مذکور...

نگاه دوم هم نگاهیه که معتقدم بشریت رو سر پا نگه داشته و اون اینه که من تو اتاقم چون باید ازم محافظت بشه. من تو اتاقم چون نمی دونم دنیای بیرون با وسعت زیادش چجوریه و ممکنه حتی موجودیت خودم رو از دست بدم. پس اتاق بهتره چون لابد خواست خدا بوده و آغوش او...

***
در بین تمام این واژه ها و عبارات و افکار، یهو یاد گفته علی شریعتی می افتم که میگفت: حادثه سازان تاریخ آنهایند که از پنجره ها رفت و امد می کنند.

و این جمله برام نگاه سومی هم می سازه، که بشکن دیوار حسرت رو ... بزن بیرون... برو... هرچه باداباد... شاید قراره تو تاریخ رو بسازی!

***
نمی دونم!
احتمالا اسم این حال اصلا و ابدا سرگردونی و پریشونی نیست، 
اسمش انتخابه!

هر انتخابی، هر تصمیمی که بهش حکم ابد بخوره باید تا انتها طی کردش!
و من 
میونه ی تمام راه ها،
امسال
خواستم که اتاقم رو آغوش خدا بدونم!


راستی،
تولدم مبارک!
دارم کم کم عاقلتر میشم... اگر انتخاب این گزینه اسمش عقله!


+موزیک وب، به رسم یادگار، محسن چاوشی!
++ ایشالا به زودی کامنت هارو می خونم، بابت دیرکرد معذرت :)


[ سه شنبه 14 مهر 1394 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

سپر انداخته ام 
سر به زیر ایستاده ام در وسط میدان،


درست عین سربازی که میخواست شوالیه باشد و نشد.
زد به قلب دشمن،
تا خواست شمشیر بالا بگیرد،
به یاد آخرین آرزوهایش افتاد،
تصمیم گرفت نکشد تا نمیرد...
سپر انداخت و

کشته شد!



سپر انداخته ام،
بزن حریف،
مرا با تمام تصوراتم بکش...!



---------------------------
پی نوشت 1: پاییزِ امسال...
پی نوشت 2: موزیک وب، لیلاچه، چارتار جاتم!


[ دوشنبه 30 شهریور 1394 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ نفیسه ابراهیمی ] نظرات

تعداد کل صفحات : 11 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین